تبليغاتX
پلک

معما

نوشته: ريچارد آلن

او نسبت به ديواري كه واقعا وجود داشت، مرده اي بيش نبود. كيت جانسون بالاي مقبره ي ياد بود مبارزان ويتنام ايستاده بود و انعكاس تصوير خودش را بر روي سنگ سياه براق گرانيت مي ديد. مردي درشت و بلند قد بود، با موهايي كه يك باره به خاكستري گراييده بود و چشمان سياه درشت. اسمش بر روي سنگ سياه حك شده بود. كيت اورت جانسون، يكي از هزاران تني كه در ويتنام مردند. اما او نمرده بود. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 17:25 توسط دبیر انجمن |

۱

سرطان خون داشت. بیماریش خیلی سریع پیش رفت.
تو طول 6 ماه شده بود 40 کیلو.
و بعد همه چی تموم...
امروز روز ختمش بود. داخل مسجد شدم. پسرش با چشمهایی که از شدت گریه ورم کرده بود، به سمتم اومد.
زیر گوشم آروم گفت: واسه خونه مشتری نداری!!!؟؟

۲

از تپه که بالا آمد، ادامه راه را با چشم تعقیب کرد. بعد از مسافت کوتاهی ادامه راه از میان جنگل انبوهی می گذشت. جنگلی با درختانی فشرده و راههایی پیچ در پیچ. عمق جنگل به حدی بود که حتی از روی تپه هم انتهایش دیده نمی شد. فکر گذشتن از جنگل آزارش می داد. همین طور که قدم زنان به سمت جنگل پیش می رفت، احساس کرد کسی در کنارش ایستاده است. پیرمردی سپید موی با ریشی بلند و عصایی چوبین. با نگاهی مهربان به پسرک فهماند، که هم مسیر اوست. پسرک در قلبش احساس آرامش کرد. به راهش ادامه داد. هنوز چند لحظه ای از این سکوت سنگین نگذشته بود، که پسرک تصمیم به شکستن آن گرفت. خودش را معرفی کرد و گفت باید از این جنگل تاریک بگذرد. پیرمرد هم از خودش گفت که سالهاست در این مسیر طی طریق می کند. از میان جنگل می گذرد و اگر کسی برای عبور از آن احتیاج به کمک داشته باشد، کمکش می کند.
در راه پیرمرد بیشتر صحبت می کرد. از خاطراتش با انسانهایی که از آنجا گذشته بودند. از سالیان عمرش که باهم سن و سالان پسرک گذشته بود. هر چه بیشتر می گذشت، علاقه پسرک به پیرمرد بیشتر و بیشتر می شد. احساس می کرد دیگر این حکایت ها را نخواهد شنید. پس سعی می کرد با سکوت خود پیرمرد را برای بیشتر گفتن همراهی کند. البته پیرمرد غیر از خاطرات شنیدنی های دیگری هم داشت. چگونگی گذر از جنگل، پیدا کردن غذا، پیدا کردن مسیر از آسمان و مهارتهای دیگر زندگی. اما پسرک شب نشینی های بعد از شام را دوست داشت. یک شب بعد از شام همین طور که کنار آتش دراز کشیده بودند، پیرمرد دست در خورجینش برد. تصمیم گرفته بود یکی از قدیمی ترین خاطراتش را مرور کند. کتابی را در آورد که نامش تذکره بود. اما اگر عطار تذکره الاولیا را برای هفتاد عارف نوشته است، پیرمرد کتاب تذکره خویش را بر عارفی هفده ساله نگاشته بود. هنوز یکی دو حکایت بیشتر نخوانده بود، که قطرات اشک از گوشه چشمانش به پایین سر خورد . قبل از آنکه بیتاب تر شود کتابش را بست، به سینه فشرد و به دور دست خیره شد. شاید ادامه حکایت را جز او کسی نباید می دانست.
صبح فردا نیز مانند هر روز به راه افتادند. بعد از چند روزی بالاخره از جنگل خارج شدند. موقع خداحافظی رسیده بود. پسرک در چشم پیرمرد نگاه کرد. پیرمرد دستش را به سوی پسرک دراز کرد. یک پیشهاد کاملا غیر منتظره برایش داشت... از پسرک خواست تا به او کمک کند. یعنی مانند او در مسیر قدم بزند و اگر کسی قصد عبور از جنگل را داشت کمکش کند. پسرک لحظه ای فکر کرد. کسی نمیداند چه از ذهنش گذشت که قبول کرد. پسرک چند سالی را به پیرمرد کمک کرد. اوایل سعی می کرد آنچه را از او یاد گرفته بود، عینا اجرا کند و مرتبا در ذهن خاطراتش را با او مرور می کرد.
سالها پشت سر هم می گذشت و بر تجربیات پسرک افزوده می شد. بعد از چند سال یک روز که با هم به انتهای مسیر رسیده بودند به سمت هم برگشتند. باز هم همانند چند سال پیش نگاههایشان در هم گره خورد. یک حس درونی به هردو می گفت که لحظه جداییست. پسرک نگاه تلخش را از پیرمرد گرفت. برایش دست تکان داد. آرزوی موفقیت کرد و در ادامه مسیر گم شد...
اما هنوز پسرک از کسانی که از آن راه عبور کرده اند، احوال پیرمرد را جویا می شود. از او می پرسد، در دل خاطراتش را با او مرور می کند و برایش آرزوی موفقیت می کند. گاهی اوقات پشت درختان پنهان می شود و از دور پیرمرد را در عبور از جنگل تماشا می کند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 20:18 توسط دبیر انجمن |

۱

بخت

گراهام سویفت

مراسم تدفین بلافاصله پس از ماه عسل برگزار شد. داماد نود سال داشت.

 

۲

پایان

عالی اسمیت

در پایان همه چیز دوباره به خیر و خوشی آغاز شد.

 

۳

کیف گمشده

اندرو اوهاگان

زن گفت: کیف پولم پیدا شد.

پولی توی آن نبود.

 

۴

منتقدین

آلکساندر مک کال اسمیت

کتاب طنز که منتظر شد، منتقدين از بس خنديدن، مردند.

 

۵

بدبختي

الن اي ماير

از دردي كه تمام تنم را گرفته بود بيدار شدم. پرستاري بالاي سرم بود. گفت: آقاي فوجيما بخت يارتان بوده كه از بمباران دو روز پيش هيروشيما جان به در برديد. اين جا، توي اين بيمارستان در امان هستيد.  

با صداي ضعيفي پرسيدم: من كجا هستم؟   

گفت: ناكازاكي .

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:31 توسط دبیر انجمن |

با سلام

دوستان هنرمند عزيز

اگر شما هم گاهي مي نويسيد، چه شعر چه داستان كوتاه، انجمن پلك بهترين جا براي انتشار آثار شماست. دوستان هنرمندي كه مايل به همكاري باشند مي توانند با ما از طريق ايميل ارتباط برقرار كنند. و يا آثار خودشان را براي انتشار در انجمن پلك به ما ايميل كنند.

با سپاس

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:6 توسط دبیر انجمن |

بنام يزدان پاك

 

يك

در ابتداست

آغاز راه عشق

 

دوستان عزيز سلام

انجمن ادبی پلك
خلوتگاه نويسندگاه داستان هاي ميني ماليستي(55 كلمه اي) و شاعران كوتاه سراست كه تصميم گرفتند در قالب يك انجمن ادبي آزاد فعاليت كنند.

هسته مرکزی این انجمن را عده اي فعال در زمينه شعر كوتاه و داستانهاي ميني ماليستي تشكيل داده اند و البته انجمن در حال عضو گيري مي باشد و دوستان عزيزي كه مايل به عضويت در انجمن باشند مي توانند با ايميل انجمن مكاتبه كنند و يا در وبلاگ پيام خصوصي بگذارند.

آي دي ياهو: dbirkhanepealk و anjomanadabipealk

ايميل: apealk@yahoo.com

هسته مركزي انجمن، همزمان بخشهاي آموزش مجازي داستانهاي ميني ماليستي را زير نظر شوراي داستانك پلك و آموزش شعر كوتاه را هم زير نظر شوراي شعر پلك آغاز كرده است. علاقمندان مي توانند با مراجعه به بخشهاي فوق الذكر از آموزشهاي استفاده كنند.

البته لازم به تذكر است كه مطالب بخش آموزش صرفا يك تلنگر است نه آموزش. چون بر اين باوريم كه نه شعر و نه داستان را در هيچ مدرسه و يا دانشگاهي نمي شه آموخت. شايد دوستان مخالف اين نظريه باشند ولي اين يك واقعيت است چون هر دانش آموخته ادبيات، نمي تواند شاعر يا نويسنده باشد همچنان كه هيچ دانش آموخته كارگرداني، نمي تواند كارگردان باشد.

در بخشهاي داستانك ايراني، آثار نويسندگان ميني مال ايراني همراه با آثار رسيده به دبيرخانه انجمن انتشار خواهند يافت. و در بخشهاي داستانك خارجي آثار نويسندگان ميني مال خارجي انتشار خواهد يافت.

و اما بخش جوايز ادبي پلك

هسته مركزي انجمن ادبي پلك، در نظر دارد با برگزاري مسابقه(( جوايز ادبي پلك)) ، ضمن شناسايي استعدادهاي نو، با چاپ آثار برگزيده شعر كوتاه و داستانك، كمكي براي شناساندن هنر نويسندگي ميني ماليستي و شعر كوتاه به مردم ايران داشته باشد.

و اگر اجعل مهلت دهد برگزاري كلاسهاي آزاد در زمينه داستانك و شعر هم جزوه برنامه هاي آينده است.

اميدواريم كه بتوانيم راهمان را استوارتر كنيم.

 

 انجمن ادبي پلك

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:42 توسط دبیر انجمن |